برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
_______
از زندگی پوچ و تکراری بکش بیرون
روح مرا از چاردیواری بکش بیرون
روح مرا که بی وجود تو خود آزار است
از تنگنای حوصله داری! بکش بیرون
با من سر دلدادگی را باز کن ، عطری
کمیاب را از قلب عطاری بکش بیرون
برخیز و قاب عکس خاک آلوده ی ما را
با ذوق و شوق از کنج انباری بکش بیرون
فصل بهاران می رسد از راه روحت را
از جامه ی تنگ عزاداری بکش بیرون
ای شاه بیت هر غزل آرام باش و از
دلخونی قلیان ِقاجاری بکش بیرون
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
انگشترت به روی زمین مانده و تنت
بر فرش و عرش تاج سلیمانی ات شده
پنهان نمی شود دل خونین دلان شهر
هر چشم حجله ای ست ، چراغانی ات شده
با خون غزل سرودن سردار معجزه است
نام شهید مصرع پایانی ات شده
از انتقام خون تو امواج نگذرند
بحری ست بحر عشق که طوفانی ات شده
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
دل که شکست تاب و توان داشتن چه سود
رویای برگ و بارِ گِران داشتن چه سود
دل که شکست ، مابقی عمر ، نزد خویش
شرمندگی به قیمت جان داشتن چه سود
یک لقمه نان سواره و آدم پیاده است
نام آوری چنین و چنان داشتن چه سود
هی اشک پشت اشک دلی وا نمی شود
بغضی به قدر هر دو جهان داشتن چه سود
در جنگ نابرابر احساس بی دریغ
با دست خط عقل، امان داشتن چه سود
تنها سکوت مانده و زخم نبود تو ...
دیگر ، هزار سال زمان داشتن چه سود
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
بایست از خریت آدم گذر کنند
با نان کم قناعت و بی عشق سر کنند
بایست بی خیال تمامیِ مشکلات
عرض ارادتی به شما مختصر کنند
ای خون تان از این همه بی مایه سرخ تر
ما را به تیر های بلاتان ، سپر کنند
گفتند روز خوش پس از این شام تیره است
اما دریغ از آنکه شبی را سحر کنند
#
ظلمت سراست کوچه ، کسی هم نمانده تا
پیراهن عزای تو از تن بدر کنند
شعله مکش به جان تو شاعر تورا چنان
کبریت های خیس بدون خطر کنند
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
قصه ی رود به غیر از به تو پیوستن نیست
چاره ی کار تو در ،_راه مرا بستن نیست
هر که از حال تو پرسید نگاهش کردم !
جرم من بیشتر از هیچ ندانستن نیست
قله ی قاف نشسته است مگر عشق که در _
خواستن با همه احول، توانستن نیست
عشق را در دل خود دفن کنم حال مرا
چشم مست تو دراندیشه ی دانستن نیست
.
پلک بر هم بزنی عمر گذشته است و این ...
فرصت مانده به قدر چمدان بستن نیست
#سید_مهدی_نژاد_هاشمی
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان
برچسب:
نویسنده: نیما زارعیان